گزیده شعر دریاچه از آلفونس دولامارتین شاعر بزرگ فرانسه
ای زمان، بازدار این پرواز را! و شما، ای لحظه های سازگار،
باز دارید سير خود را!
تا بهره بريم از لذت شادی های گذرا
« از این زیباترین روزهامان!»...
چه بیهوده اما، می طلبم لحظاتی،
زمان ز دستم ميرود و ميزند گریزی،
گويم به شب: « چو می روی، آهسته تر »
اما فلق می زداید شب را.
یكدیگر را پس بداريم دوست، بداريم دوست! وزین زمان گذرا،
بشتابیم تا بگيريم بهره ای
آدمي را نیست در جایی بندری، زمان را نیست در جایی
ساحلی؛
« او روان است و ما در گذريم! »...
ابدیت، نیستی، گذشته، ورطه های تاریك،
چه می كنید با روزهایی كه می بلعید؟
بگویید: این لحظات اوج سرمستی را به ما بازمی گردانید؟
همان هایی را كه از ما می ربایید؟
ای دریاچه! صخره های گنگ! غارها! جنگل تيره!
كه زمان را با شما كاری نیست یا كه غير از جوانی ارمغانی
نیست،
برگيرید از این شب، برگيرید، ای طبیعت زیبا!
لااقل خاطره اش را!
باشد كه در آرامشت، باشد كه در امواج خروشانت،
ای دریاچة ی زیبا، و در منظرة ی پشته های دلنوازت،
و در صنوبرهای تيره ات، و در تخته سنگ های سركشت
كه واژگونند بر روی آبهایت!
باشد كه در باد صبا كه ميلرزاند و ميگذرد،
در هیاهوی كناره هایت از طنين كناره هایت،
در كوكب سیمين چهره ای كه تمامی پهنه ات را
از انوار كم سویش سفید كرده!
تا بادی كه شكوه می كند، نی ای كه ناله ميكند،
تا ملايم عطر هوای خوشت،
تا هر آنچه می شنويم، هر آنچه می بینیم یا هر دمی كه فرو
می بريم،
همه گویند: (آن ها یكدگر دوست داشتند! ) ...
