وقتی غزل سکوت تو را مستجاب کرد ...
وقتی غزل سکوت تو را مستجاب کرد
حسی شبیه عشق دلت را مجاب کرد
تا آمدی بهانه کنی درد کهنه را
دستی رسید و زخم تو را بی نقاب کرد
چندین تَرَک غرور طلبکار بودی و
روشن نشد چگونه تو را بی حساب کرد
کودک شدی عروسک بی خواب مانده را
این سقف ، خانه خانه خودت را خراب کرد
باران گرفته پلک عطش را به هم بزن
فرخنده باد هر که تو را انقلاب کرد
آمد سر نترس تو را بی سر و صدا
اين عشق - در کمال ادب - زیر آب کرد ...!

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 0:35 توسط منیره سلیمان دوست
|