وقتی غزل سکوت تو را مستجاب کرد
 
 

حسی شبیه عشق دلت را مجاب کرد
 
 

تا آمدی بهانه کنی درد کهنه را
 
 

دستی رسید و زخم تو را بی نقاب کرد
 
 

چندین تَرَک غرور طلبکار بودی و
 
 

روشن نشد چگونه تو را بی حساب کرد
 
 

کودک شدی عروسک بی خواب مانده را
 
 

این سقف ، خانه خانه خودت را خراب کرد
 
 

باران گرفته پلک عطش را به هم بزن
 
 

فرخنده باد هر که تو را انقلاب کرد
 
 

آمد سر نترس تو را بی سر و صدا
 
 

اين عشق - در کمال ادب - زیر آب کرد ...!