تصویر فروغ فرخزاد شاعر بزرگ ایران

 

گفته اند شعر فروغ، صدای زن محصور در طول اعصار است.

اما این چیزی است که حتی خود فروغ هم اعتباری برای آن قائل نبود،

شعر او همانقدر که بیان کننده درد زن عصر خودش هست،

بیان کننده دردهای یک مرد نیز می تواند باشد:

"اگر شعر من یک مقدار حالت زنانه دارد،

خب این خیلی طبیعی است که به علت زن بودنم است.

من خوشبختانه یک زنم،

اما اگر پای سنجش ارزشهای هنری پیش بیاید

 فکر می کنم دیگر جنسیت نمی تواند مطرح باشد.

اصلا مطرح کردن این قضیه صحیح نیست.

طبیعی است که زن به علت شرایط جسمانی، حسی و روحیش

به مسائلی توجه می کند که شاید مورد توجه یک مرد نباشد

و یک "دید" زنانه نسبت به مسائلی بدهد که با مال مرد فرق کند.

من فکر می کنم کسانی که کار هنر را برای بیان وجودشان انتخاب می کنند

اگر قرار باشد جنسیت خودشان را یک حدی برای کار هنری خودشان قرار بدهند،

فکر می کنم همیشه در همین حد باقی خواهند ماند و این واقعا درست نیست.

من اگر فکر کنم چون یک زن هستم

پس تمام مدت عمر باید راجع به زنانگی خودم صحبت کنم، 

این نه به عنوان یک شاعر بلکه به عنوان یک آدم،

دلیل متوقف بودن و یک نوع از بین رفتگی است.

چون آن چیزی که مطرح است این است

که آدم جنبه های مثبت وجود خودش را جوری پرورش دهد

که به حدی از ارزشهای انسانی برسد، اصل کار آدم است، زن و مرد مطرح نیست.

به هر حال من وقتی شعر می گویم آنقدرها به این موضوع توجه ندارم

و اگر می آید خیلی ناآگاهانه است، جبری است."

 

دردی که در شعر فروغ موج می زند،

زخم دهان گشوده انسان روشنفکر عصر اوست،

انسانی که بعد ار انقلاب صنعتی، در چهارراه زوال ارزشها ایستاده است

و عقوبت دشوار را چندان تاب آورده

که آن کلام مقدس از خاطرش گریخته است!

و فروغ اگر شعر می گوید برای ایستادگی در برابر این زوال است

و پایداری در برابر زوال بزرگتر یعنی مرگ:

"توی زمانی داریم زندگی می کنیم که تمام مفاهیم و مقیاسها دارند

معنی های خودشان را از دست می دهند و دارند – نمی خواهم بگویم بی ارزش –

در حال متزلزل شدن هستند...

دنیای بیرون آنقدر وارونه است که نمی خواهم باورش کنم.

من نمی توانم توضیح بدهم که چرا شعر می گویم.

فکر می کنم همه آنها که کار هنری دارند،

علتش – یا لااقل یکی از علتهایش – یک جور نیاز ناآگاهانه است

 به مقابله و استادگی در برابر زوال.

اینها آدمهایی هستند که زندگی را بیشتر دوست دارند و می فهمند و همینطور مرگ را.

کار هنری یک جور تلاشی است برای باقی ماندن و یا باقی گذاشتن "خود" و نفی معنی مرگ.

گاهی اوقات فکر می کنم درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است،

اما آدم تنها در برابر این قانون است که احساس حقارت و کوچکی می کند.

یک مسئله ای است که هیچ کاریش نمی شود کرد،

حتی نمی شود مبارزه کرد برای از میان بردنش، فایده ندارد، باید باشد.

خیلی هم خوب است. این یک تفسیر کلی که شاید هم احمقانه باشد."

"بعضی وقتها فکر می کنم که ترک کردن این زندگی برای من در یک ثانیه امکان دارد

چون به هیچ چیز دلبستگی ندارم. آدمی بی ریشه هستم،

فقط دوست داشتن من است که حفظم می کند، اما فایده اش چیست؟"

و این زوال چیزی ست که به هر سو می نگرد در برابر چشم اوست،

حتی در دلبستگی بزرگ او!

 

آن چنان آلوده است

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد.

 

و چنین است که دلهره ویرانی، لحظه ای خوشبختی او را از نومیدی سرشار میسازد:

 

در شب کوچک من دلهره ویرانی ست

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

 

این تشویش و اضطراب از ویرانی را در همه جا می بیند،

این تشویش را در ماه می بیند

و بر بام اتاقش نیز زوال لانه کرده است

و بیم فروریختن آن می رود:

 

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظه باریدن را گویی منتظرند.

 

در چنین جهانی که در برابر انسان روشنفکر عصر ظلمتهای سیمانی گسترده است

آیا اوج و قله ای هم برای رسیدن می توان در نظر گرفت

آنگاه که در هر ذره بیم زوال لانه کرده است

و مرگ با آن دهان سرد مکنده اش هر دم انسان را با خود می خواند؟

فروغ روایتگر این هراس انسان عصر خویش است:

 

تمام روز، تمام روز،

رها شده، رها شده چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناکترین صخره پیش می رفتم

به سوی ژرفترین غارهای دریایی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند.

کدام قله؟ کدام اوج؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند؟

 

و چنین است که خاک برای او رمز آرامش می شود، رمز مرگ و به خاک پیوستن:

 

امروز، روز اول دی ماه است

من راز فصلها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک، خاک پذیرنده

اشارتی است به آرامش.

 

فروغ یک بار نیز راه رسیدن به خاک پذیرنده را تا نیمه راه پیموده بود

اما دست تقدیر دیگر بار او را به

 " جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها که به لانه ماران مانند است"

بازگردانده بود:"

پنج شش سال پیش در حدود سال 1341 فروغ یکبار دست به خودکشی زد.

یک جعبه قرص گاردنال را یک جا بلعید.

غروب بود کلفتش متوجه شد و او را به بیمارستان البرز بردند.

وقتی به مریضخانه رسیدیم فروغ بیهوش بود،

وقتی هم از خط مرگ نجات یافت

هر چه از او پرسیدیم چرا قصد خودکشی داشت یک کلمه هم حرف نزد

اما کلفتش به ما گفت که آن روز با گلستان دعوا کرده بود

و فروغ پس از آن دعوا و مجادله قرصها را خورد.

فروغ احوال روحی متفاوتی داشت .

در هر ماه دو سه بار دچار بحرانهای روحی می شد

که در این روزها از همه کس و همه چیز می گریخت.

در اتاق را به روی خودش می بست و گریه می کرد"

فروغ در یکی از این انزواهای خود، نوشته است:

" ذهنم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده ام،

به محض اینکه به خانه برمی گردم و با خودم تنها می شوم یک مرتبه حس می کنم

که تمام روزم به سرگردانی و گمشدگی در میان انبوهی

 از چیزهایی که از من نیست و باقی نمی ماند گذشته است.

میان این همه آدمهای جورواجور آن قدر احساس تنهایی می کنم

که گاهی گلویم می خواهد از بغض پاره شود."

دلتنگی و تنهایی او را پایانی نبود:

"دلم گرفته ... گرفته ... گرفته ... گرفته و در اینجا خیلی تنها افتاده ام.

شماها همه رفته اید، مادرم همیشه غصه دار است

و به پدرم فقط می شود سلام گفت.

هنوز که هنوز است بعضی وقتها می نشینم و گریه می کنم."

فروغ با آن که در اوج کمال ایستاده است

اما همچون بسیاری از هنرمندان، وضع مادی زندگانی اش

از حداقل رفاه لازم برای یک زندگانی معمولی کمتر بود:

" خودم در شرایط مالی بدی زندگی می کنم.

اغلب وسط هر ماه بدون پول می مانم و کسی را ندارم که به من کمک کند.

الان وسط زمستان است و من هنوز بخاری ندارم.

از زور تنهایی مثل سگ کار می کنم.

زندگی همین است و همیشه تنها هستی و تنهایی تو را می خورد و خرد می کند.

من قیافه ام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آینده خفه ام می کند."

"چه کسی می داند که فروغ واقعا چه بود که بود؟

چه کسی بجز سه چهار نفر اطرافیان همیشگی او

 گریه ها و حالات غم انگیز او را شاهد بود؟

چه کسی می دانست که فروغ هفته ها به سختی مریض بود و پول دکتر و دوا نداشت

یا در زمستان آتش بخاری اش در نیمه هر ماه به علت کمبود نفت و نقص مالی خاموش می شد؟

فروغ پولی را که باید برای خرید نفت می داد برای خرج تحصیل من به آلمان میفرستاد

و یا خرج فرزندی می کرد که از جذامخانه آورده بود و به فرزندی قبولش کرده بود،

یا به مردمی می داد که بیشتر محتاج آن بودند.

بعد، ساعتها و روزها تنها توی اتاقهای دربسته منزلش می ماند،

فکر می کرد، شعر می نوشت و در آن زندگیش را تشریح می کرد.

در اکثر نامه هایش این جمله به چشم می خورد:

"تمام شماها رفته اید و من اینجا تک و تنها افتاده ام و از تنهایی می میرم."

هر چند فروغ در مراحل پایانی زندگانی،

از رهگذر کارهای سینمایی رفاهی نسبی به دست آورده بود

اما باز هم – بر خلاف بسیاری از زنان هم روزگار خود – ارزشی برای مادیات قائل نبود

و سادگی را می پسندید: " سر و وضع ظاهرش برایش مهم نبود.

ساده می پوشید. انگشتر و النگو آویزان نمی کرد. این کارها را کوچک می دانست."

" به تنها چیزی که فکر نمی کرد پول بود.

وقتی مرد 37 تومان و 8 ریال به اضافه یک پاکت سیگار تمام داراییش بود."

اما فروغ سادگی و بی پیرایگی خود را با سلیقه هنرمندانه خود درهم می آمیخت

و جلوه ای خاص به زندگانی خود می داد:

"خانه اش را خیلی خوب و با سلیقه و کمی روشنفکرانه تزئین کرده بود.

معلوم بود خانه اش را دوست دارد. سالن پذیرایی اش کوچک بود

و در آن چیزهای ظریف و کوچک تزئینی به چشم می خورد.

یکی دو تا تابلو نقاشی هم به دیوار زده بود که یادم نمی آید آثار چه کسانی بود."

فروغ خود نیز در نقاشی دستی داشت و "نقاشی را خیلی خوب و راحت می فهمید

و حس می کرد. رنگ را بسیار خوب می شناخت و مخصوصا در طراحی چیره دست بود.

یکی دو ماه پیش از مرگش، دوباره علاقه بسیاری به نقاشی پیدا کرده بود.

رنگ و بوم خرید و دو تابلو رنگ و روغن کشید

که یکی از آنها پرتره ای است از "حسین" – کودک یک مادر جذامی –

که فروغ او را به فرزندی پذیرفته بود."

فروغ در زمینه موسیقی، علاوه بر موسیقی غربی به موسیقی ایرانی علاقه ای خاص داشت:

"موسیقی ایرانی را از لحاظ حزن و اندوهی که دارد، دوست دارم.

من اصولا اندوه را دوست دارم، و از رنج لذت می برم."

 

فروغ در آستانه فصلی سرد ...

 

فروغ با پشت سر گذاشتن دوران عصیان، اکنون زنی سی ساله است.

آن روزهای دل سپردن به دلبستگی و دیوانه وار دوست داشتن

اکنون سپری شده است و او زنی تنهاست:

 

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند

از تابش خورشید، پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پرهیاهوی خیابانهای بی برگشت.

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ می زد، آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست.

آن روزها رفته اند و او مانده است و تنهایی:

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی.

 

و سرانجام در آستانه سی و دو ساله شدن می اندیشد:

" خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده

و میان ابروهایم دو تا چین بزرگ در پوستم نشسته است. 

خوشحالم که دیگر خیالباف و رویایی نیستم .

دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشود،

هر چند که سی و دو ساله شدن یعنی سی و دو سال

از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن و به پایان رساندن.

اما در عوض خودم را پیدا کرده ام."

اما احساس تنهایی و بیهودگی جان او را پر می کند،

پس رجعت می کند به خاطرات زندگی لبریز از نعلهای خوشبختی و سرود ظرفهای مسین،

آنگاه به پیشرفت نیندیشیدن و به نومیدی خود معتاد گشتن

که هر دم فرو ریختن را در یاد او زنده می کند:

 

"کدام قله، کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش – ای نعلهای خوشبختی –

و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

نمی توانستم، دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خاست

و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبزرنگ

که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت:

"نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی."

 

و چنین است که او همه هستی خود را همچون آیه تاریکی می بیند

و در پی آن، اندیشه زوال و بیهودگی و آنگاه مرگ ذهنش را لبریز می سازد:

 

من سردم است و می دانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند.

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.

 

خاک پذیرنده اشارتی است به آرامش ...

 

"من آرزوی دیگری در دنیا ندارم.

احساس می کنم همه آرزوهایم برآورده شده است،

ولی می دانم، یا شاید فکر می کنم، آدم اگر آرزویی نداشته باشد می میرد

و این واقعا وحشتناک است، خیلی وحشتناک.

می ترسم پسرم را نبینم. این خیلی وحشتناکتر است."

"بعضی وقتها فکر می کنم که ترک کردن این زندگی برای من در یک ثانیه

امکان دارد چون به هیچ چیز دلبستگی ندارم."

و پیشتر گفته بود:

" می ترسم زودتر از آنچه فکر می کنم بمیرم و کارهایم ناتمام بمانند."

سرانجام، روز پایانی زندگانی فروغ (دوشنبه 24 بهمن 1345) فرا رسید:

"روز آخر که با هم ناهار خوردیم ساعت 3 بعدازظهر بود.

من برخاستم تا به سر کار بروم. خواستم او را هم برسانم.

گفت: شما آن قدر آهسته می رانید که آدم حوصله اش سر می رود.

بعد با ماشینی که از استودیو دنبالش فرستاده بودند رفت ..."

فروغ در زندگی شیفته "سرعت" بود": "فقط برای من مسئله سرعت مطرح بود.

مثل این است که این سرعت به خفقان و خاموشی درون من می دهد و برای من تسکینی است.

وقتی با سرعت پیش می روم نمی توانم به چیزی بیندیشم و همین را دوست دارم.

حس می کنم که بار مسئولیت سنگینی از روی دوشم برداشته می شود.

خودم را رها می کنم در آن جریانی که مرا با شتاب به پیش می برد

و این راه طی شدن، حالت نفس تازه کردن را برای من دارد."

 

در ساعت 3 بعداز ظهر دوشنبه 24 بهمن 1345 فروغ با سرعت "به استودیو می رفت .

فروغ بچه ها و پرنده ها را بسیار دوست می داشت.

می گفت: آنها پاک ترند.

آخر هم جان خودش را در راه دوستی با بچه ها گذاشت.

او که دوست قدیمی بچه ها بود وقتی دید ماشین دبستان شهریار قلهک به جلو پیچید،

برای جلوگیری از تصادف به راست راند و از جاده اصلی منحرف شد.

تنها لبخند یک کودک که از بند مرگ رسته بود برای او کافی بود.

او از پشت شیشه ماشین خود بچه ها را می دید

 که با وحشت به ماشین او که داشت به آنها می خورد، نگاه می کردند.

ماشین از جاده منحرف شد ولی باز نتوانست از تصادف با ماشین بچه ها جلوگیری کند

و به بدنه آن خورد ولی شدت تصادف زیاد نبود،

با این حال سر فروغ در اثر ترمز شدیدی که کرده بود به شیشه جلو جیپ استیشن خورد

و بینی او را از وسط پاره کرد، شدت ضربه به حدی بود که

در اتومبیل به شدت باز شد و فروغ با پیشخدمت استودیو گلستان

که در عقب ماشین نشسته بود از ماشین بیرون افتاد.

در همین موقع سر فروغ به در ماشین گرفت و گوش چپ او سخت آسیب دید

طوری که میخواست جدا شود.

آنگاه فروغ با سر به جدول خیابان خورد و سرش شکست.

او را به بیمارستان بردند، اما افسوس که دیگر کار از کار گذشته بود."

و در ظهر چهارشنبه 26 بهمن 1345، خاک پذیرنده – که اشارتی به آرامش داشت –

با آن دهان سرد مکنده – که در هیات گور درآمده بود – او را در خود فرو برد:

"آمبولانس سفیدی که غرق گل است آرام به خیابان گورستان ظهیرالدوله نزدیک می شود.

زمزمه ها و اشکها جاری است.

جسد او را از آمبولانس بیرون می کشند.

او به لطافت شعرش در زیر طاقه شال ترمه خفته است.

احمد شاملو، سیاوش کسرایی، مهدی اخوان ثالث، هوشنگ ابتهاج (سایه)،

ساعدی و چند تای دیگر تابوت را به دوش می گیرند.

باران دوباره شروع شد و اشکها هم.

اما غریو صلوات این هر دو را بی تفاوت می کند.

جنازه بر روی دوش این چند تن به محل گورستان حمل میشود

و بعد پای گور به زمین گذاشته می شود.

 

کدام قله؟ کدام اوج؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند؟

 

کار گورکن ها تمام شده. آجر و گچ توی گور می چینند.

فروغ هنوز زیر طاقه شال ترمه در انتظار گور است.

برآمدگی دستهایش را از زیر شال می شود تشخیص داد...

صدای گورکن ها بلند می شود. بعد صدای صلوات و بعد حمل جسد به طرف گور.

باران چند لحظه قطع می شود، آن قدر که طاقه شال ترمه را از روی جسد بردارند.

پس از آن برف، برفی پاک و سپید از آسمان فرو می ریزد سپیدتر از کفن او.

او را سپید پوشیده است آرام در گور می نهند.

زمین را و گورش را رنگ سپید برف پوشانده است."

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد.

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغهای تخیل

به داس های واژگون شده بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی می بارد...

 

نقل از دیوان اشعار فروغ فرخزاد با مقدمه بهروز جلالی انتشارات مروارید